تبليغاتX
یک شازده وبلاگ نویس
شازده خانوم
وب نوشته های یک شازده
88/10/07
سپاس
آره، دنیای  شازده ی وبلاگ نویس هم یک ساله شد!
در یک سالگی وبلاگم حرفی برای گفتن ندارم؛
به جز  تشکر از دوست خیلی خیلی عزیزم،
کسی که این دنیا را به من هدیه داد.
+ شازده نوشت
88/10/02
دعوت!!!
نمایشگاه عکس بچه های مشتاق:
همه ی کارها خیلی سریع انجام شد!
یک شنبه افتتاحیه بود و پنج شنبه اختتامیه است.
خیلی ها آمدن، دیدند و شاید لذت بردند.
امیدوارم شما هم عکس ها را ببینید.
البته در نگار خانه ی شاهرخی شهر کرمان هم نشد، خب جای دیگر!
گفته بودم؛ عکس های بچه های مشتاق قرار نیست فقط در کرمان به نمایش گذاشته شوند.
پس به امید نمایشگاه های بعدی از بچه های مشتاق.

+ شازده نوشت
88/09/19
سلام!!

این پسر گل که روی یکی از یخدان های زیبای شهر کرمان ایستاده، آقا مسعود یکی از بچه های کلاس های آزاد مشتاق است. عکاس محترم این عکس زیبا هم برادر کوچکتر یعنی جمشید است که اون هم از بچه های کلاس های آزاد مشتاق است. البته مسعود هم عکاسی می کند و باید بگویم حالا دیگر خیلی از بچه های مشتاق عکاسی می کنند؛ تازه قرار است تعدادی از عکس های این عکاسان کوچک به همراه مجموعه ای از عکس های آقای فوتیک که از همین عکاسان کوچک و کلاس های آزاد مشتاق گرفته است به نمایش گذاشته شوند. اولین مکان این نمایشگاه که به زودی برگزار می شود هم شهر کرمان است. همین الان دعوت تان می کنم که حتمن بیاید و لذت ببرید؛ ولی چون روز افتتاحیه نمایشگاه هنوز مشخص نیست مجبورم توی یک پست دیگر رسمن دعوتتان کنم.

+ شازده نوشت
88/09/17
زود
نمی دانم مو هایم را کجا سفید کرده ام،
اما خوب می دانم جوانه ای در کار نیست؛
شاید آسیاب زمانه گندم وجودمان را آرد کرده است!

+ شازده نوشت
88/09/10
همین روز
خروس همسایه مان باز  هم بی محل خواند؛
خورشید خیلی وقت است که طلوع کرده،
طلوعی مه آلود که روز را به ما تحمیل کرد.
روزی که ساعت هایش از یکدیگر نمی گذرند،
روزی که قصد جان سپردن ندارد!

+ شازده نوشت
88/08/30
می فهمم!
بچه گی ام رو دوست دارم
 چرا که؛
حماقت های بی شمارم
هر چند هم بیشتر از این روزها
باعث نمی شد که بفهمم، احمق هستم!

+ شازده نوشت
88/08/28
بوق
انگار این روزها
دست ها به بوق ها چسبیده است
و حاصل هر اشاره ای
برای جدا کردنش می شود؛
بــــــــــــــــوق

+ شازده نوشت