تبليغاتX
یک شازده وبلاگ نویس
شازده خانوم
وب نوشته های یک شازده
90/11/18
صندلی شماره 38

خیره به جاسیگاری شکسته‌ی صندلی جلو، با فکر سختی‌های این راه لعنتی در خود فرو رفته بودم که صدایی آرام در گوشم پیچید؛ "یه دعا ازم می‌خری؟" سرم را که برگرداندم صدا بلندتر شد؛ "یه دعا ازم بخر!" 
نگاهش کردم، عجیب بود، انگار در چشم‌هایش خبری از غم صدای کودکانه‌اش نبود! مثل همیشه و شاید ناخواسته گفتم: "دعا نمی‌خوام، مسلمون نیستم!" نگاهم به گل‌های روی پرده‌ افتاد که تا آن لحظه اصلن ندیده بودمشان! جمله‌ام را در ذهن تکرار کردم "مسلمون نیستم!".
به صدای مشاجره چند نفر کنار در گوش می‌دادم که سرش را کنار صورتم احساس کردم! آرام‌تر از قبل گفت: "تقویم با فال حافظ دارم! می‌خوای؟" برگشتم و این بار بهت‌زده نگاهش کردم! مرموزانه فال‌نامه‌ی کوچکی از زیر دعاهای سلفون‌کشی شده بیرون آورد؛ روی پایم گذاشت و به اطراف نگاهی انداخت، اتوبوس تقریبن خالی بود و انگار این موضوع آرامش می‌کرد! همین‌طور که نگاهم روی صورت پسرک مانده بود دست در کیف‌دستی‌ام کردم و اسکناسی کف دستش گذاشتم. هنوز حرفی نزده بودم که غیبش زد!
انگار بیرون مشاجره بالا گرفته بود و من خیره به جاسیگاری شکسته‌ی صندلی جلو بودم که خانمی به سختی از جلوی پایم رد شد، روی صندلی کناری‌ام نشست و گفت: "سلام".

+ شازده نوشت
90/06/26
چیزی ننویسید!

+ شازده نوشت
90/06/05
اشک‌هایم در گلویم بالا می‌آیند
اینجا، زبانم دارد غرق می‌شود

+ شازده نوشت
90/04/13
ظهر تابستان
هوا خیلی خیلی گرمه ولی صدای کولر اذیتم می‌کرد، کولر رو خاموش کردم و پنجره رو باز کردم. حالا صدای جاروی رفته‌گری که توی این هوا داره کار می‌کنه اذیتم می‌کنه!

+ شازده نوشت
90/04/11
حقیقت
گاهی نمی دانم آنچه که حقیقتن دیده ام، حقیقت دارد یا آنچه که واقعن در درون خود تجربه کرده ام.
عقاید یک دلقک/ هاینریش بل

+ شازده نوشت
90/03/26
دست
وقتی دستت به خون خودت آغشته است، چه حرفی می ماند برای گفتن!

+ شازده نوشت
90/03/18
Deport
باقی لحظه‌هایم را درون بسته‌ای تمبر زده برایت فرستادم.
چند روز بعد، پستچی در خانه‌ام را زد!

+ شازده نوشت