تبليغاتX
یک شازده وبلاگ نویس
شازده خانوم
وب نوشته های یک شازده
88/08/16
"آقای معلم من ساختمان های زیبا می سازم"




احمد بنّا است، نه؛ قرار است یک بنّا بشود.
کودکان بزرگ می شوند و احمد بنّا می شود!
نه؛ بنّای کوچک ما بزرگ می شود.
... نمی دانم!
شاید هم آن روز دیگر با غرور نگوید: "من بنّا هستم"


پ.ن: احمد یکی از بچه های كلاس هاي آزاد مشتاق است.
- یادم رفت بگم عکس از آقای فوتیک است.

+ شازده نوشت
88/08/13
من _______ تو
درست همان لحظه ای که تو با تعجب دهان باز کردی تا بگویی؛ "انگار ساعت ها به دنبال هم می دوند!" من حرفم را خوردم تا نگویم "چرا ساعت ها دیگر حرکت نمی کنند!"
+ شازده نوشت
88/08/11
ساده است.
وقتی آدم نمی تونه یه تصمیمی رو بگیره؛ خُب اون تصمیم رو نمی گیره.
+ شازده نوشت
88/08/09
اکنون
این بار، جور دیگر باید گفت
آری، جور دیگر باید خُفت
وقتی چون تویی در کار نیست
باید، جور دیگر باید مُرد
+ شازده نوشت
88/08/07
در _ باز!
می گفت: "این جور وبلاگ ها مثل دفتر خاطرات هستند؛ جای دفتر خاطرات هم که توی کمدی ست با در قفل شده". ولی من هیچ وقت هیچ چیز رو توی یک کمد در بسته نگذاشتم؛ اگر هم گذاشتم حتمن کلیدش روی در بوده!
+ شازده نوشت
88/08/05
نا گفته ها
کاش می توانستیم کلمات را بالا بیاوریم؛ همه شان را، از ته دل.
آن وقت سر هم کردن کلمات زیاد سخت نبود.

+ شازده نوشت
88/07/25
نشناخته

من دلم سخت گرفته است

 از اين ميهمان خانه يِ مهمان كُشِ روزش تاريك

كه به جان هم

 نشناخته انداخته است.

چند تن خواب آلود

 چند تن ناهموار

 چند تن ناهشيار


نيما يوشيج

+ شازده نوشت